حاصل صبر و محبت زیاد است !
قلب خسته ام
خداقوت !!!
پ.ن:بزرگترین آرزوی من معلمی بود!

بی تعلقی مسری شده گویا عادت شده انگار بی هویتی بی دل شدن های پی در پی
همه این +بی چیزی ها با یک الف حل می شد اگر همت می کرد ...حیف ...(از خودم نیست)
پ.ن: فرق من با اصحاب کهف در این بود، که سکه های من از ابتدا بی ارزش بود
پ.ن:این بیکاری طولانی روزها اینکه بعد از این همه هنوز هیچ جایگاهی نداری بدجور کلافه ات می کند !!به دوستانی که با انگیزه برادکترامی خونن غبطه می خورم خوش به حالشون !
هر طرفش یه شعر نوشتم
اینجا توی این صفحه سفید نوشتم
اگه به یه گیاه خشک با امید آب بدی
ممکنه سبز بشه ؟
چقد از خودم دور شدم ....چقدر ...
درست به وقت بهار ...شروع عاشقی ...موعد نمناکی گونه یاس...که می شود ...بازی شروع می شود ...خانه می آرایی مهمان می پذیری ...نقل می خوری ...بوسه حواله می کنی ...می گویی و می شنویی ...خواه گُل باشد ...خواه گِل...تو می شنوی ....دم بر نمی آوری....کم کم بهار را فراموش می کنی ....سخن را گزینش نکرده .."می کاری" ..به امید واهی" برداشت "..افسوس که داشت نکرده برداشتت می کنند ...تو باز خودت را به خواب می زنی ...این چنین فریب تکرار و روزمرگی را می خوری....زمین زمردین و آسمان آبی ابرناک ....نگاه نافذ خورشید ...را بخشیده ای به هیچ....بیدار که شدی سرخی بوسه ی بهار را بر صورت درختان خواهی دید....نه درختان را آبستن غتچه دیده ای و نه شاخ و برگ را هم آغوش شکوفه درام ترین لحظات زندگی ات را پی" خاله زنک بازی" بوده ای ....رو دست می خوری ..بازی بهار تمام می شود ....و سال به سال ...می بازی و و قانون بهار را هنوز هم نیاموخته ای ...باید شکوفه شد پیش از میوه شدن ...باید شکوفا شدن قبل از چیده شدن.....
سال که می خواد نو بشه دلم می گیره. چرا؟ نمی دونم . دلم برای اسفند ماه تنگ میشه دلم برای سوز وسرما تنگ می شه
می گه: تو همیشه از شروع کردن می ترسی واسه همین همه سال تحویلا گریه می کنی من نمی ترسم ....وحشت دارم ...از هر شروعی می ترسم چون از تموم شدن می ترسم ..نه الکی نه از بد تموم شدن می ترسم اصلا همین زندگی اگه می دونسم آخرش فقط مرگه ویه دنیای دیگه در پیش نیس شروع نمی کردم می خنده و میگه مگه دست خودت بود شروع کنی یا نه ؟ می خندم و می گم آره دست خودم نبود مثل همین تموم شدن سال و شروع یه سال دیگه به هر حال از این فلسفه بافی ها که بگذریم مثل اینکه باید گفت سال نو داره میاد خیلی مبارک!!!
پ.ن:یک دارکوب
پ.ن:پنجشنبه آخرسال وخیلی نقطه چین (......
پ.ن:همه از مهربانی تو می گویند ..... دل هایمان یخ زده اند خودت کمکمان کن

پ.ن:حالا من چکارکنم
اون همه شماره رو ازکجا پیداکنم شمارۀ استادا دوستان
"پیچ هر جاده را که رد کنی ، شمعی به تو خواهند داد. هر شمع تو را یک گام به او نزدیک تر می کند.یا بمان و بپذیر شب و سیاهی ات را ، یا برو ، زیرا شمعی به تو خواهند داد."این ها را آن رهنورد به من گفت که چهل سال بود صدایش را می شنیدم. خودش را اما نمی دیدم.رفتم و بی قراری توشه ام بود.رفتم و چه سخت است وقتی زمین چسبناک است و پاهایت از موم.رفتم و چه سخت است وقتی دست هایت بیکارند و چشم هایت تعطیل.رفتم و پیچ اولین جاده را که رد کردم، شمعی به من دادند. شمعی دردناک، که تا استخوانم را سوزاند.آن رهنورد گفته بود که شمعی به تو می دهند اما نگفته بود که شمع را در تنت فرو می کنند.شمع را هرگز به دستم ندادند . شمع را در گوشتم ،در خونم ، در استخوانم فرو کردند
جاده در پس جاده. پیچ در پیچ. پشت یک پیچ ، شیطان بود و پشت یک پیچ ، فرشته. پشت یک پیچ، شک بود و پشت یک پیچ ، یقین. پشت یک ییچ ، کفر و پشت یک پیچ ، ایمان.و هی شمع و شمع و شمع. بهای هر شمع چرا این همه سنگین بود. به ازای هر وجب روشنایی ، چرا این همه درد.درد من اما همه از شمعی نبود که در تنم فرو می رفت، دردم از دوستانی بود که دوستم نداشتند.راه که افتادیم هزار نفر بودیم، هزار دوست. اما پیچ هر جاده را که پشت سر گذاشتم، برگشتم و دیدم که دوستم نیست، که دوستم ، دشمن صدایم می کند. و هر بار گریستم و گفتم شمع نمی خواهم ، راه و پیچ و جاده نمی خواهم. دوستانم را می خواهم، دوستانم...هر بار اما رهنورد می گفت: جلوتر برو. کسی می تواند جلوتر برود که طاقت بی دوستی را داشته باشد. شجاعت دشمن خوانده شدن!این یکی از هزار اصل رفتن است.پیچ در پیچ . جاده در جاده. شمع در شمع.هزار جاده مانده است و هزاران پیچ. تنم پر از شمع است، شمع ها آب می شوند.و از تنم خون و موم می چکد.دیگر برای برگشت دیر است. جاده تاریک است و شب سیاه.
و من مسافری شمع آجین، که هیچ کس دوستش ندارد ...
عرفان نظرآهاری
بعدنوشت۱: یه مدت پیش بود اعتماد به نفسمو از دست دادم و تقریبا یه مدت طولانی تری میشه آرامشموچند وقته عادت کردم به جدا شدن سعی می کنم دل بسته چیزی نشم ...همه ترس از واسه " ایمانِ " می ترسم یه روز که از خواب بیدار شم دیگه پیشم نباشه ....و به نبودنش عادت کنم....می ترسم....
۲: دختراین انباری و مرتب کن این چیه آخه؟ کتاباشو نگاه کن ،من:خب آخه اسمش انباری !!بالاخره مرتب شد من نمی دونم چرارگ های قلب که میگیره دیگه باباطری هم کارنمی کنه مامان بزرگ !!همه حرف ها آخرش به تو می رسه می دونستی ؟
1. زندگی :....زندگی می خواستم بگم که چقد منو یادت رفته؟؟ بقولی می خوام جدا شم..... از زندگی بذارم راه خودشو بره چیکارش دارم هی میخوام مجبورش کنم اونی باشه که من میخوام دیگه بزرگ شده باید رو پای خودش وایسه
2.اشک شوق : یه اس ام اس هیچ وقت تا این اندازه نمی تونست خوشحالم کنه دوستی که لحظه لحظه عاشق شدنش را دیدم و باور کردم 3 ماه دیگه دخترش به دنیا میادهرچند ازش دورم بهترین ها رو براش آرزو دارم
3.مادربزرگ : دیشب خوابشو و دیدم از خواب که بلند شدم یه دل سیر گریه کردم ....

مثل یک بار خلوص عاشقانه به اندازه برهم زدن بال شاپرک به اندازه یک دلتنگی عاشقانه دلم برایت تنگ شده و دل من سالهاست درتنگی زمان به سرمی بردو به امیدنگاهی دل خوش داردباصدای بلند می گویم تا آینه ها هم بدانندمی گویم چون هنوز هم می خواهم نرم وآهسته عاشقت باشم مارا به ناز نگاهت پاسخی ده ما را طلب کن که به پابوست بیاییم برای یک بارهم که شده یاامام رضا .......
پ.ن: هنوز هم نطلبیده
پ.ن:آقام خستۀ خستۀ خستم آقام از اهل زمونه قصۀ این دل زارو جز تو کسی نمی دونه
پ.ن:عکس قدیمی حرم امام رضا

پ.ن:صدای رادیو
.jpg)